سیمای شکسته پدر سالار ePub Û ebook Read

text Å سیمای شکسته پدر سالار Ò سید مرتضی مصطفوی

سیمای شکسته پدر سالار?ار مرد کاریزماتیک و خودرای است و فرزندان او که به بن بست اقتصادی رسیده اند برای رسیدن به اموال پدر تلاش های زیادی  می ک رمان بلندی که به خانواده ها می پردازد

book سیمای شکسته پدر سالار

سیمای شکسته پدر سالار ePub Û ebook Read ✓ رمان بلند سیمای شکسته پدر سالار که از  تعلیق و کشش بالایی بر خوردار است خانواده ای را به تصویر می کشد که پدر خانواده بسیار مرد کاریزماتیک و خودرانند اما با شکست مواجه می شوند  تا اینکه  یکی از پسران مجبور می شود بوسیله  رازی که سالهاست از پدر می داند او را تهدید کن داستان خوبی داره

سید مرتضی مصطفوی Ò سیمای شکسته پدر سالار book

رمان بلند سیمای شکسته پدر سالار که از  تعلیق و کشش بالایی بر خوردار است خانواده ای را به تصویر می کشد که پدر خانواده بس? گزیده داستانوحید برمی گردد تا از منزل خارج شود، اما مجید و حمید مانع خروج او می شوند وحید کمی صدایش را بالا برده و می گوید «نمیتونم حمید باید برم» « یه لحظه وایستا ببین چی میگم، وحید وحید» « تو که گفتی خونواده خودمونن» مجید «بیا بشین واست توضیح میدیم» « نمیتونم» عزیز در حالی که به سمت وحید می رود می گوید «وحید تو رو خدا، تو رو جون هر کی دوستش داری» « عزیز، قرارمون این نبود نباید این کار رو میکردین» حسنا نیز به جمع آنها اضافه شده و می گوید «وحید معلومه داری چی کار میکنی؟ خوب بیا تو دیگه» « حسنا، انقدر گیر ندین، من اینجا نمونم بهتره»« وحید زهرا به خاطر تو اومده» « اون زن من نیست، زنِ من خونه زندگیش رو وِل نمیکنه بره دنبال عشق و حالش» « کدوم عشق و حال وحید؟ تو خونه و زندگیت رو وِل کردی رفتی نه اون» « میذارید برم یا باید با جنگ و دعوا برم؟» در این لحظه حاج احمد از جای خود بلند شده و رو به زنش و زهرا با عصبانیت می گوید « بلند شید بهتره ما بریم» حاج اکبر با دیدن این صحنه بلند شده و مانع از رفتن آنها می شود و می گوید «بشین داداش اونی که باید بره اون کفتاره، نه شما ولش کنید گُم شه بره و پای نجسش رو از این زندگی بکشه بیرون مگه کَری پسر؟ گفتم ولِ کن قلادهش رو تا تنِ نجسش و از این خونه ببره بیرون» وحید از عصبانیت فریاد می کشد « اگه اگه زنِ دوم گرفتن اونقدر بد بود، شما چرا گرفتید؟ اگه قرار بود، من هم مثل شما برخورد کنم که باید از ده سال پیش به اینور، دیگه پدری مثل تو نداشتم»